چه زیبا بود ان عصر سرد پاییز من و تو در کنار بید مجنونی که در وسط جنگل بود...تنهای تنها... فقط من و تو بودیم
که او را میشناختیم و با او دوست و رفیق بودیم...اما حالا شاخه های بی جان او داره گونهای خیسم را پاک
میکنه ...او هم مثله من داره هر روز خشک وخشکیده تر میشه....چون میدونه غم از دست دادنه تو مرا دیوانه
کرده...از جایی که بهش میگن دیوانه خانه فرار کردم اخه من دیوانه نیستم و میخواهم با بید مجنونمان که
اشنای دیرنه ی ماست در این پاییز سرد و تاریک با همدیگر به سوی تو به بالای اسمونها بیاییم ...بدنم یخ زده
است چشمانم دیگر نمیبیند...زمان موعود فرارسیده است...منتظرمان باش...
التماس کردم که خواب دیشبم را برایم به تصویر بکشاند ولی نشد
گریه کردم تا شاید اشکهایم گره گشای کارم شوند اما باز هم نشد
سوختم ولی نشد. انگار همه چیز و همه کس دست به دست هم
داده بودند تا طعم تلخ فراموشی را به من هدیه بدهند.
اما فقط سوختم و گفتم کاشکی صبح طلوع نمیکرد.
دیرگاهیست که تنها شده ام. قصه غربت صحرا شده ام. وسعت درد
فقط سهم من است باز هم قسمت غم ها شده ام. دگر آیینه ز من
بی خبر است. که اسیر شب یلدا شده ام . من که بی تاب شقایق
بودم همدم سردی یخ ها شده ام . کاش چشمان مرا خاک کنید تا
نبینم که چه تنها شده ام
يادته ؟
تو يه مسافر بودی .... يه مسافر خسته دنبال يه خلوت امن ....
دل منم يه خلوت امن بود چشم به راه يه مسافر...
تو اين خلوت امن لونه کردی ..گرم شدی .. آروم شدی و بدون اينکه بفهمی ،
بودنت برام عادت شده دور و دور تر شدی ...
تو روزای که آغوشم نيازمند حرم نفس هات بود و دلم چشم انتظار مرحم دستات ...
نه از گرمی نفس هات خبری شد و نه از مرحم دستات ..
حالا يه پيله خاکستری دور خودم و تنهايی هام کشيدم
و دارم آروم آروم تو انزوای محض فراموش ميشم ..
اين پيله رو دوست دارم .. چون ميدونم
ديگه هيچ مسافری سراغ يه پيله خاکستری نمی ياد
كاش در دنيا سه چيز وجود نداشت.غرور-دروغ وعشق.انسان با غرور ميتازد.
با دروغ مي بازد
وبا عشق ميميرد.
از خداوند خواستم تا غرور را از من بگيرد. گفت:« نه! بازگرفتن غرور کار من نيست..بلکه اين تويی که بايد آن را ترک کنی.»
گفتم پس کودکان و انسانهای معلول را شفا ببخش. گفت:« نه! روح کامل است و جسم زودگذر..مهم روح آنهاست برايم.»
خدايا به من شکيبايی عطا فرما. گفت:« نه! شکيبايی دستاورد رنج است..به کسی عطا نميشود.آن را بايد بدست آورد.»
پس به من سعادت ببخش ای بخشنده بزرگ. گفت:« نه! بازهم نه!خود بايد متعالی شوی..اما تورا ياری ميدهم تا به ثمر بنشينی.»
یه خواهش: ![]()
قشنگیه عشقتونو با چیزای بی ارزش مثل غرور.دروغ... حیف نکنید.![]()
همه چیزو خوب ببینید.من باور دارم که همه چیز همونیه که ما فکر می کنیم.پس با فکرای قشنگ زندگی کنیم.
کساني که تو را دوست دارند دوست بدار و کساني که تو را دوست ندارند هم دوست بدار چون
ممکن است آنها تغيير کنند ..
یه مدت با این طرز فکر زندگی کن ضرر نداره.
روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند . او تصميم گرفت عقرب را نجات
دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون
بياورد , اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد:"براي چه عقربي را
که نيش مي زند , نجات مي دهي" . مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي
طبيعت من اين است که عشق بورزم
خواستم عشق را معنی کنم.....؟
به نزدیک قفس کنار پنجره رفتم،در ان را باز کردم تا ان پرنده ی زیبا ازاد گردد.
ولی ان هنگام که ان پرنده به سوی اسمان پر گشود،معصومانه به
زمین افتاد!
به قفس نگریستم نه...!نه...! ان پرنده بالهایش را درون قفس جا گذارده بود!
اری... ان پرنده به قفس عادت کرده بود.اخر،پرنده ی زیبا به میله های اهنی
ان قفس دلباخته بود


هنوزم در پي اونم كه ميشه عاشقش باشم مث درياي من باشه منم چون قايقش باشم
هنوزم در پي اونم كه عمري مرحمم باشه شريك خنده و شادي رفيق ماتمم باشه
هنوزم در پي اونم كه عشقش سادگي باشه نگاهاي پر از مهرش پناه خستگي باشه
ميگن جوينده يابندس ولي پاهاي من خستس منم تا با همين پاها ميرم تا حدي كه جا هست
هنوزم در پي اونم كه اشكامو روي گونم با اون دستاي پر مهرش كنه پاك و بگه جونم
بگه جونم نكن گريه منم اينجام بزار دستاتو تو دستام تو احساس منو ميخواي منم اي واي تو رو ميخوام
خدايا عشق من پاكه درسته عشقي از خاكه منم اون عاشق خاكي كه از عشق تو دل چاكه
هنوزم در پي اونم كه اشكامو روي گونهم با اون دستاي پر مهرش كنه پاك و بگه جونم
بگه جونم نكن گريه منم اينجام بزار دستاتو تو دستام تو احساس منو ميخواي منم اي واي تو رو ميخوام
هنوزم در پي اونم كه اشكامو روي گونم با اون دستاي پر مهرش كنه پاك و بگه جونم
نكن گريه منم اينجام بزار دستاتو تو دستام تو احساس منو ميخواي منم اي واي تو رو ميخوام
نه از آشنایان وفا دیده ام نه در باده نوشان صفا دیده ام
ز نامردمی ها نرنجد دلم که از چشم خود هم خطا دیده ام
به خاکستر دل نگیرد شرار من از برقٍ چشمی بلا دیده ام
وفای تو را نازم ای اشک غم که در دیده عمری تو را دیده ام
دگر مسجدم خانه ی توبه نیست که در اشک زاهد ریا دیده ام
نه سودای نام و نه پروای ننگ از این خرق پوشان چه ها دیده ام
طبیبا مَکن مَنعم از جام می که درد درون را دوا دیده ام
حریم خدا شد
در اوج دلتنگی و دل شکستگی ،در نهایت بی کسی و بغض
،زمانی که همه فراموشت کرده اندو محبت و دوستی را از تو
دریغ می کنند،آن زمان که دستی نمی بینی تا به یاریت بشتابد
و شانه های خسته و غمگینت را پناهی باشد ،بدان که همیشه
گوش شنوایی منتظر شنیدن غصه های توست.
آرام غصه هایت را بگو ، بغض های کهنه و نشکسته ات را در
حضورش بشکنو از جاری شدن اشک های بی بهانه ات شرم
نکن.

اين ثانيه ها
با من می جنگند.گويی از روز ازلبا هم٬ هم پيمان شده اند
که تمام عمر مرابه غنيمت ببرند
ساعت اتاقم
ماه هاست که خراب است
ساعت سبز اتاقم ماه هاست که روی يک ساعت
مانده است٬ متوقف
اما گويی
که از کسی حقوق می گيرد
يک لحظه صدای ثانيه اش
- تيک - تيک -
قطع نمی شود
و با آن که خودم به ديوار کوبيدم اش
آن قدر بالا رفته است
که هرگز دستم به او نمی رسد
ساعت سبز اتاقم
تنها دشمن من است.
(ياوری نيست؟ جنگيدن بلديد؟)

کدام آيينه ميتواند......
تنهاييم را منعکس کند ؟
کدام اتاق .............
به ابعاد دل خسته من کنجي خلوت دارد ؟
کدام شعر حضور آشناي تو را ميخواند؟
هواي تو
رويا و نگاههاي تو
آرامش دستانم را
به لرزشهاي شيريني تبديل ميکند
صداي من غيبت تو را بغض کرده است
و بي وقفه تو را به نام ميخواند
ميداني وقتي که با توام ................ خنده هايم موجهاي دريا را تا ابرها ميبرد
وقتي که بي توام ................ دريا را به بغض من ميسپاري
نگاهت را مرور ميکنم
و با آن به رويا ميروم
دلتنگم

من به دنبال کسی ميگردم
که غمش را با من تقسيم کند
من دلم را با او
و پس از آن هر دو با هم به تماشای بهار برويم.
هنوز بی باورم
اینگونه آب می شوم
بی هیچ گناهی که کرده باشم
بی هیچ گناهی
سقف آرزوها
در تاراج طوفانها
در گذر حادثه ها
یکباره فرو ریخت
و جغد سیاهی ناگهان
از ویرانه های دلشکستگی هایم
متولد شد
اکنون دستهایم تهی هستند
دستهایم
بی کلام در التماسها
بی صدا مانده اند
آن تاریکی ی بی حیا
ناگهان قصر آرزوها را ویران کرد و رفت
من شکسته ام
دیگر خود راهم نمی خواهم
دیگر بهانه ای ندارم
در ظلمت یک لحظه
همه ی بهانه هارا جا گذاشتم
من خود را هم جا گذاشته ام
آنگونه که تیشه به ریشه قلبم زدی
باور کن سزاوارش نبودم نبودم
به کدامین گناه اینگونه شکستی قلبم را
به کدامین قانون اینگونه کشتی روحم را
نمی دانم ... نمی دانم
به کدامین ......

از خواب بیدار میشم چشمامو باز میکنم
یکی دو دقیقه ی اول گیجم خیلی اون دو دقیقه رو دوست دارم
چون آدم توی دنیای خودشه.........
دنیای که خودش ساخته نه کس دیگه
بعد که بیدار میشی یه دفعه ای یه آوار میریزه رو سرت آوار غم و غصه و هر چی که داری
هر روز کارمون همینه چشم باز میکنیم
شب دوباره میبندیم.....
برای نیم روز میمیریم. بیدار میشیم دیگه بهش عادت کردیم
هر روز اینو قبول میکنیمتوی ذهنمون زیرش انگشت میزنیم
که ما همه محکومیم
محکوم به این زندگی و به این زندون
به این روزمرگی .....
به این شلوغی.........
ما همه سخت محکومیممممممممممممم

نازنين شعر هاي خوانده و نخوانده ام !
ببين كه كوچه هاي شب
تو را سكوت مي كند
مگر تو غير نام نازنين خودبر زبان من
نام ديگري شنيده اي ؟
این قانون برگ است که بیفتد, این قانون باد است که به سقوط برگ معنا بدهد,
قانون ماه عشوه امدن برای دریا قانون دریا برخواستن از خاک برای معشوق
قانون انسان زندگی است و قانون زندگی مرگ
نمی دونم، نمی دونم، نمی دونم
دیگه از خستگیام خسته شدم - دیگه از بستگیام بسته شدم
می زنم تیر به بند بستگی - مگه آزاد بشم ز خستگی
...
نمی دانم چه می خواهم بگویم

صدای باران را می شنوی؟
صدای که می خوره روی شیشه اتاقم.
صدای غم من هم همینطور مثل صدای این باران است.
هزار هزار بار خوشبحالت ای اسمان.
حداقل کسی هست که به اشکهای بارانیت و به نوای دلت دل بسپارد.
ای کاش من هم باران چشمهایت بودم که روزی از روی سورت اسمانی تو
ریخته می شدم...........
سهم من با آن همه دل واپسی
شد همان فریاد ها در بی کسی
سهم تو در آسمان های بلند
زندگی کردن رسیدن سر بلند
من همان نیلوفر مردابی ام
که در آن مرداب در تنهاییم
خاطراتم از اسارت بی کسی
گریه هایم از حقارت نا کسی
کاش اندر این ره بی انتها
می سید اینجا صدایی از وفا
کاش در این منزل پر ز گناه
می رسیدم من به یک پشت و پناه
ولی افسوس که در زندگی ام
من رسیدم به همان بی کسی ام
غربت ديرينه ام را با تو قسمت ميكنم
تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم
رفتي و با رفتنت شهر دلم ويرانه شد
من بر اين ويرانه ها احساس غربت مي كنم
چشم هايم خسته اند از بارش باران اشك
با فضاي خالي چشمانت عادت ميكنم
يادگارت قاب عكسي خالي از لبخند توست
شب به شب با ياد تو تا صبح خلوت مي كنم
هر چه را از گفتني ها بود گفتم مهربان
با تو ديگر نيست عرضي رفع زحمت ميكنم